تبليغاتX
رندان

رندان
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد ... نقل وشعر شکرین ومی بی غش دارم  
قالب وبلاگ
لینک های مفید

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

معشوق را جویان شود دکان او ویران شود

بر رو و سر پویان شود چون آب اندر جوی او

در عشق چون مجنون شود سرگشته چون گردون شود

آن کو چنین رنجور شد نایافت شد داروی او

جان ملک سجده کند آن را که حق را خاک شد

ترک فلک چاکر شود آن را که شد هندوی او

عشقش دل پردرد را بر کف نهد بو می‌کند

چون خوش نباشد آن دلی کو گشت دستنبوی او

بس سینه‌ها را خست او بس خواب‌ها را بست او

بسته‌ست دست جادوان آن غمزه جادوی او

شاهان همه مسکین او خوبان قراضه چین او

شیران زده دم بر زمین پیش سگان کوی او

بنگر یکی بر آسمان بر قله روحانیان

چندین چراغ و مشعله بر برج و بر باروی او

شد قلعه دارش عقل کل آن شاه بی‌طبل و دهل

بر قلعه آن کس بررود کو را نماند اوی او

ای ماه رویش دیده‌ای خوبی از او دزدیده‌ای

ای شب تو زلفش دیده‌ای نی نی و نی یک موی او

این شب سیه پوش است از آن کز تعزیه دارد نشان

چون بیوه‌ای جامه سیه در خاک رفته شوی او

شب فعل و دستان می‌کند او عیش پنهان می‌کند

نی چشم بندد چشم او کژ می‌نهد ابروی او

ای شب من این نوحه گری از تو ندارم باوری

چون پیش چوگان قدر هستی دوان چون گوی او

آن کس که این چوگان خورد گوی سعادت او برد

بی‌پا و بی‌سر می‌دود چون دل به گرد کوی او

ای روی ما چون زعفران از عشق لاله ستان او

ای دل فرورفته به سر چون شانه در گیسوی او

مر عشق را خود پشت کو سر تا به سر روی است او

این پشت و رو این سو بود جز رو نباشد سوی او

او هست از صورت بری کارش همه صورتگری

ای دل ز صورت نگذری زیرا نه‌ای یک توی او

داند دل هر پاک دل آواز دل ز آواز گل

غریدن شیر است این در صورت آهوی او

بافیده دست احد پیدا بود پیدا بود

از صنعت جولاهه‌ای وز دست وز ماکوی او

ای جان‌ها ماکوی او وی قبله ما کوی او

فراش این کو آسمان وین خاک کدبانوی او

سوزان دلم از رشک او گشته دو چشمم مشک او

کی ز آب چشم او تر شود ای بحر تا زانوی او

این عشق شد مهمان من زخمی بزد بر جان من

صد رحمت و صد آفرین بر دست و بر بازوی او

من دست و پا انداختم وز جست و جو پرداختم

ای مرده جست و جوی من در پیش جست و جوی او

من چند گفتم های دل خاموش از این سودای دل

سودش ندارد های من چون بشنود دل هوی او

 
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:3 ] [ علیرضا ]

در دل تنگم خموشی میکند انبار حرف

محرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف

حرفهای پختهٔ سنجیده دارم در درون

گر بنطق آیم توانم گفت صد طومار حرف

محرمی خواهم که در یابد بحدس صایبش

از لب خاموش من بی منت اظهار حرف

حال دل از چشم گویا فهمد آنکش دیده هست

عاشقانرا نیست جز از چشم گوهر بار حرف

من نمیخواهم که گویم حرفی از اندوه دل

میکند چون میتراود از دل خونبار حرف

خارخار گفتنی چون تنگ دارد سینه را

آید از بهر گشایش بر زبان ناچار حرف

چند حرف از قشر بتوان گفت با اصحاب کل

اهل دل کو تا بهم گوئیم از اسرار حرف

بحر پر دُر معارف خواهم و کان سخن

تا بریزد بر دلم از لعل گوهر بار حرف

از بلاغت میزداید گاه زنگ از دل سخن

وز حلاوت گاه دلرا میبرد از کار حرف

صاحب دلراست فهم رازها از سازها

صاحب دل شو شنو از نای و موسیقار حرف

نکتها در جست در صوت طیور آگاه را

گر ترا هوشی است در سر بشنو از منقار حرف

شد مضامین در میان اهل معنی مبتذل

تازه گوئی کو که آرد فکرش از ابکار حرف

هرکه قدر حرف نشناسد مکن با او خطاب

حیف باشد حیف جز با مردم هشیار حرف

مستمع ز افسردگی خمیازه‌اش در خواب کرد

با که گویم کی توان الا بر بیدار حرف

چون نمی‌یابی کسی گوشی دهد حرف ترا

بعد از این ای فیض میگو با در و دیوار حرف

 
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 13:29 ] [ علیرضا ]

با عرض تسلیت به خاطر ایام فاطمیه یک شعر زیبا خوندم براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

دلها شده دوباره پريشان مادرت

آقا  بيا به مجلس ما جان مادرت

روزي فاطميه ي ما را زياد كن

دست شماست سفره ي احسان مادرت

در فاطميه بيعت خود تازه مي كنيم

تا كه شويم باز مسلمان مادرت

تصديق مي كنيم كه تطهيرمان كني

شايد شويم سائل و مهمان مادرت

وقتي براي آمدنت كم گذاشتيم

گشتيم شيعيان پشيمان مادرت

اي مرد انتقام كتك خورده ها ببين

افتاده ايست پشت در خانه مادرت

آبادتر شدند حرم هاي اهل بيت

غير از مزار خاكي پنهان مادرت

(سروده ی جواد حیدری)

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:14 ] [ علیرضا ]
1-غافل از مور مشو گرچه سلیمان باشی

که ز هر ذره به درگاه خدا راه بود

2-غواص بحار شعر تا در به کفش افتد

نظمی که بود در بار الا غزل حافظ

3-غمگین مکن اگر نکنی شاد خاطری

گر مرهم دل نشوی نیشتر مباش

4-غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل 

شاید که چو وا بینی خیر تو در این باشد

5-غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد 

خواندم افسانه ی شیرین و به خوابش کردم


[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:29 ] [ علیرضا ]
از این شعر استاد اوستا خوشم میاد براتون گذاشتم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟



مهرداد اوستا



[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 18:27 ] [ علیرضا ]

این شعر هم برای مشاعره کارایی زیادی داره امیدوارم که خوشتون بیاد.

غیر عشق رخ دلدار غلط بود غلط

هرچه کردیم غیر این کار غلط بود غلط

هر چه گفتیم و شنیدیم خطا بود خطا

جز حدیث لب دلدار غلط بود غلط

کاش اول شدمی از دو جهان بیگانه

آشنائی بجز آن یار غلط بود غلط

اینکه گفتند وفائی بجهان میباشد

ما ندیدیم وفادار غلط بود غلط

یار غمخوار وفادار بجز دوست نبود

سخن یاری اغیار غلط بود غلط


ادامه مطلب
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 13:37 ] [ علیرضا ]

این شعر برای مشاعره کارایی زیادی داره حتما بخونین.

ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظ

اشعار بود بیکار الا غزل حافظ

در شعر بزرگان جمع کم یابی تو این هر دو

لطف سخن و اسرار الا غزل حافظ

استاد غزل سعدیست نزد همه کس لیکن

دل را نکند بیدار الا غزل حافظ

صوفیه بسی گفتند درهای نکو سفتند

دل را نکشد در کار الا غزل حافظ

در شعر بزرگ روم اسرار بسی درج است

شیرین نبود ای یار الا غزل حافظ

برچسب‌ها: فیض کاشانی
ادامه مطلب
[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 13:34 ] [ علیرضا ]

یک شعر رزمی براتون گذاشتم جالب بخونین.


تو . رینگ . خون . و ضربه . با آخرین قوا

ها زود باش ضربه بزن . ضربه را بپا

اصلا نترس . گارد بگیرو نگاه که

با مشت های محکم و خشمی پر از صدا

فریاد می کشی و دوتا ضربه می زنی

یا می روی به لاک دفاعی که : هی.بیا

تند و تدافعی . همه ی قدرتش که رفت

حالا ببار بر سرش رگبار ضربه را ــ

چپ . راست . راست . چپ . سر و سینه ــ

و عاقبت . با یک دم عمیق و گریزی پلنگ پا ــ

یک ضربه با نهایت قدرت به سینه اش ...

... این هم که کله پا شد . بد بخت کله پا

[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ 13:15 ] [ علیرضا ]

فریدون مشیری





اقبال لاهوری
Iqbal.jpg







رهی معیری





پروین اعتصامی


ادامه مطلب
[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 15:58 ] [ علیرضا ]
1-ژولیده چو آب گشت جاری

آن موی به از سمور و سنجاب

2-ژاله بر گل فتاده چون عرقی

که به رخسار یار من باشد

3- ژاله بارید و کوچه ها گل شد

رفتن ما به خانه مشکل شد

4--ژاله از نرگس فرو بارید و گل را آب داد

وز تگرگ روح پرور مالش عناب داد

5-ژرف است محیط این جزیره

خاکش سیه است و آب تیره

[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 13:53 ] [ علیرضا ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

با عرض سلام خدمت تمامی بازدید کنندگان وبلاگ رندان

امیدوارم که از مطالبی که از شعرای نامی ایران و اشعار منتخب ان ها گذاشته ام خوشتان بیاید.
من سعی داشتم که در این وبلاگ شما را با شعرا و شعر هاشان و نحوه ی زندگی ان ها آشنا کنم.


برچسب‌ها وب
امکانات وب
IS